تبریک!!!

سلام بر همکلاسی های محترم...

امیدوارم حالتون خوب باشه!به عنوان اولین مطلب دوباره ی وبلاگ راه اندازی مجدد وبلاگ رو به همه ی طرفداران وبلاگمون تبریک میگم.امیدوارم وبلاگمون مثل قبل پرانرژی باشه البته با همکاری همه ی همکلاسیها...


دوستی

 

دوستی

وقتی تنهاییم،دنبال دوست می گردیم،پیدایش که کردیم،دنبال عیب هایش می گردیم،وقتی که از دستش دادیم،در تنهایی،دنبال خاطراتش می گردیم.

مراقب قلب ها باشیم،هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند.

ژان پل سارتر

حسرت همیشگی


حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
     چقدر زود
                دیر می شود.

قیصر امین پور

شعر

شعری از شاعر بزرگ ایرج میرزا(!) دیدم گفتم بد نیست همه بخونن خیلی طنزه.


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر

من گرفتم تو نگیر

 چه اسیری كه ز دنیا شده ام یكسره سیر

من گرفتم تو نگیر

 بود یك وقت مرا با رفقا گردش و سیر

یاد آن روز بخیر

 زن مرا كرده میان قفس خانه اسیر

من گرفتم تو نگیر

 یاد آن روز كه آزاد ز غمها بودم

تك و تنها بودم

 زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر

من گرفتم تو نگیر

 بودم آن روز من از طایفه دّرد كشان

بودم از جمع خوشان

 خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر

من گرفتم تو نگیر

 ای مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم

بستر راحت و نرم

 زن مگیر ؛ ار نه شودخوابگهت لای حصیر

من گرفتم تو نگیر

 بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم

مستحق لگدم

 چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر

من گرفتم تو نگیر

 من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام

خر همسر شده ام

 می دهد یونجه به من جای پنیر

من گرفتم تو نگیر

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز، جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد.

بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :" اگر تا آخر ماه هر

روز بتوني تمام چسب زخم هاتو بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم." دخترک به کفش ها

نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد

شانه هايش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام...

مادر

ساعت 3 بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.پشت خط مادرش بود،پسر با عصبانیت گفت:چرا

این وقت مرا از خواب بیدار می کنی؟مادر گفت:25 سال پیش در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار

کردی.فقط خواستم بگم تولدت مبارک پسرم.پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش

نبرد،صبح سراغ مادرش رفت.وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

سخنانی از دکتر علی شریعتی


آدمهای ساده را دوست دارم،همانهایی که بدی هیچ کس را باور ندارند.همانهایی که برای همه کس لبخند دارند.همانهایی که بوی ناب آدم میدهند. 

خدایا یاری کن اگر روزی،جایی،چیزی را شکستم دل نباشد.

نامم را پدرم انتخاب کرد و نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم،دیگر بس است،راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد:آبی آسمان که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست.

ای خدای بزرگ به من کمک کن که وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،کمی با کفش های او راه بروم.