تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده...


و به كوتاهي آن لحظه ي شادي كه گذشت،

غصه ها هم مي گذرد،

آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...

لحظه ها عريان اند،

به تن لحظه ي خود، جامه ي اندوه مپوشان هرگز!

تو به آيينه، نه، آيينه به تو خيره شده است.

تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض

آه از آيينه ي دنيا كه چه ها خواهد كرد

گنجه ي ديروزت

پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!

بسته هاي فردا، همه اي كاش  ، اي كاش...

ظرف اين لحظه و ليكن خالي است

ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود

غم كه از راه رسيد

درِِ  اين سينه بر او باز مكن

تا خدا ، يك رگ گردن باقي است

تا خدا هست،

به غم وعده ي اين خانه مده...

زنده ياد سهراب سپهري

من چیستم؟

سلام.-یکی از اشعار دکتر شریعتی رو براتون انتخاب کردم-زیاد با کار نویسندگی وبلاگ آشنا نیستم ولی امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد

من چیستم؟

من چیستم

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

 

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

.

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

 

ضمیمه:میدونم یه کمی ناامیدکننده است-ولی برای اینکه شعر متفاوتی بود انتخابش کردم-بازم ببخشید-دفعه ی بعد یه مطلب بهتر پیدا میکنم...

ما همه آفتابگردانیم....

یه متن قشنگ از خانم عرفان نظر آهاری گذاشتم ادامه مطلب امیدوارم خوشتون بیاد!

ادامه نوشته

دکلمه ای از پرویز پرستویی

یادم باشد حرفی نزنم ک به کسی بربخورد

نگاهی نکنم ک دل کسی بلرزد

خطی ننویسم ک ازار دهد کسی را

یادم بشد روز و روزگار خوش است

و تنها دل ما دل نیست

ادامه نوشته

قلم توتم من است

                                       

قلم توتم من است او نمیگذارد که فراموش کنم که فراموش شوم که با شب خو کنم که از افتاب نگویم که دیروزم را از یاد ببرم که فردا را به یاد نیاورم که از انتظار چشم پوشم که تسلیم شوم نومید شوم به خوشبختی رو کنم به تسلیم خو کنم.

قلم توتم من است توتم ماست به قلم سوگند به خون پاکی که از حلقومش میچکد سوگند به رشحه خونی که از زبانش می ترود سوگند به ضجه هایدردی که از سینه اش بر می اید سوگند .....که توتم مقدسم را نمی فروشم نمی کشم گوشت و پوستش را نمیخورم به دست زورش تسلیم نمیکنم به کیسه زرش نمی بخشم به سر انگشت تزویرش نمیسپارم.

دستم را قلم میکنم و قلمم را از دست نمیگذارم چشمهایم را کور میکنم گوشهایم را کر میکنم پاهایم را

میشکنم انگشتانم را بند بند میبرم سینه ام را میشکافم قلبم را میشکنم حتی زبانم را میبرم و لبم را می دوزم....اما قلمم را به بیگانه نمیدهم

به جان او سوگند که جانم را فدیه اش میکنم اسماییلم را قربانی اش میکنم به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم به فرمان و هر جا مرا بخواند هر جا مرا براند  هر چه از من بخواهد در اطاعتش درنگ نمیکنم!

قلم توتم من است امانت روح القدس من است ودیعه ی مریم پاک من است صلیب مقدس من است ..در وفای او اسیر قیصر نمیشوم زر خرید یهود نمیشوم تسلیم فرسیان نمیشوم .بگذار بر قامت بلد و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند به چهار میخم کوبند تا او که استوانه ی حیاتم بوده صلیب مرگم شود شاهد رسالتم گردد گواه شهادتم باشد. تا خدا بداند که به نام جویی بر قلمم بالا نرفته م .تا خلق بدانند که به نامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام تا زر بداند زور بداند تزویر بداند که امانت خدا را فرعونیان نتوانند از من گرفت و ودیعه ی عشق را قارونیان نتوانند از من ربود .

هر کسی را هر قبیله ای را توتمی است .توتم من توتم قبیله من قلم است .قلم زبان خداست . قلم امانت ادم است قلم ودیعه ی عشق است.



سلام!

به عنون مطلب اولم اینو خیلی دوستش داشتم امیدوارم خوشتون بیاد!&

شعری از دکتر شریعتی

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
با تو، من با بهار می رویم
با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
با تو، من در هر شکوفه می شکفم
با تو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
با تو، من در روح طبیعت پنهانم
با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
با تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

سلام هم کلاسی های گرام ایشالا از این شعر لذت ببرین

سیب...

شعر اول از حمید مصدق :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها یه نفر (به روایتی فروغ فرخزاد) اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


واین جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت