تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده...
و به كوتاهي آن لحظه ي شادي كه گذشت،
غصه ها هم مي گذرد،
آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند...
لحظه ها عريان اند،
به تن لحظه ي خود، جامه ي اندوه مپوشان هرگز!
تو به آيينه، نه، آيينه به تو خيره شده است.
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض
آه از آيينه ي دنيا كه چه ها خواهد كرد
گنجه ي ديروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!
بسته هاي فردا، همه اي كاش ، اي كاش...
ظرف اين لحظه و ليكن خالي است
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود
غم كه از راه رسيد
درِِ اين سينه بر او باز مكن
تا خدا ، يك رگ گردن باقي است
تا خدا هست،
به غم وعده ي اين خانه مده...
زنده ياد سهراب سپهري