در ناامیدی بسی امید است:)


آیا توجه کردین که گایتون فرخ شادان با اون عظمتش چه سوتی بزرگی داده؟!

جالب اینجاست که اتفاقی ام نبوده!!؟؟

پ.ن:این سوتی توسط خانم جمالی(که در راه گایتون خوری هنوز تو کف جلدش موندن)کشف شده و با همکاری و هنرمندی کم اشتهایان به گایتون(اینجانب و خانم کریمی)گرد آوری شده!!:دی؟!
انگار نهضت ادامه دارد...

اینم کشف خانم دهقانی!!!
فکر کنم نهضت همچنان ادامه خواهد داشت!!:D
پسره ۸ سالشه از باباش تبلت میخواد
والا ما ۸ سالمون بود دستمونو گاز میگرفتیم
که جاش بمونه شبیه ساعت مچی بشه
به قدری کیف میکردیم انگار ساعت سواچ دستمونه
دوستم تعریف میکرد هروقت می خواسته بره حموم گوشیشو قفل میکرده
بعد میرفته یک روز که از حموم میاد میبینه خواهر کلاس اول دبستانیش
گوشیرو گرفته جلو نور تا از جای انگشت رو گوشی رمزشو پیدا کنه D:
ما کجااااااا و دهه هشتادی ها کجاااااا !
دختره میگه:اومدم بپیچم دستم خورد به برف پاک کن
واسه اینکه جلوی پسرای دانشگاه ضایع نشم آب پاشم زدم!
یک دختره دیگه اومده زیرش کامنت گذاشته میگه:زکی!
من موقع راه افتادن خاموش کردم پیاده شدم کاپوت رو زدم بالا
الکی به امداد خودرو هم زنگ زدم و منتظرشون وایسادم !
پسرا هجده ماه میرن خدمت، اندازه ۱۸ سال خاطره تعریف می کنن!
لامصبا همشونم قهرمان پادگان بودن !
طبق آخرین تحقیقات مشخص شد که
مردان خوب ، همان مردان بدی هستند که هنوز لو نرفتند !
جواب ایرانی ها به اس ام اس یه ناشناس :
دهه پنجاهی: حتما” اشتباه فرستاده
دهه شصتی بعد چند بارتکرار: شما؟
دهه هفتادی:هنوز عرقه پیام خشک نشده u؟
دهه هشتادی: کدوم یکی هستی؟
اینطور پیش بره نودی ها شماره ناشناس ندارن !
اعتماد کردن به بعضیا تو این دنیا
مثل فتح کردن قله اورست با دمپایی ابری میمونه !
حیف نون با دوستش داشتن فیلم جنگی خفن نگاه می کردن
اخر فیلم حیف نون جوگیر میشه ، سینه خیز میره تلویزیونو خاموش کنه
برمیگرده میببنه دوستش تیر خورده مرده !
مرد مثل همان خروسی است که خیال می کند
خورشید برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود !
یکروز علم پیشرفت می کنه
و میشه از روی “دی ان ای” آدما یک کپی ازشون ساخت !
اونروز من این تار موی یادگاری رو می برم
و یک عدد “تو” از روش می سازم و بات ازدواج می کنم تا چشت دراد !
نظر یادتون نره بذارین!
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود
همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق می کند
که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا
خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن چنان به پایت می
نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند
مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ
کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم!
دکتر علی شریعتی
شیر یا خط دانشجویی :
اگه شیر اومد میخوابم !
اگر خط اومد فیلم میبینم !
اگه راست ایستاد درس میخونم !!
دانشجو های عزیز جای هیچ نگرانی نیست چون هیچ کس از شما توقع نداره!
امید امام هم به دبستانی ها بود!:دی!
شعر اول از حمید مصدق :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها یه نفر (به روایتی فروغ فرخزاد) اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
واین جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت